تبليغاتX
 اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات دردهاي پنهاني


دردهاي پنهاني

چقدر بي طاقتم امشب ...

امشب و اين روزها ...

كاش مي بود تا من اينقدر به دخترك و پسرك چشم آبيش حسودي نمي كردم ...

كاش مي بود...

حتي يك شب ...

حتي يك روز ...

حتي ساعتي ...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:12 توسط خانم هاويشام | |

                                 نابود شوی

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را

منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هاش

باقی را هم گذاشته توی کمد

برای روز مبادا.

( رضا ولی زاده )

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:27 توسط خانم هاويشام | |

         
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:49 توسط خانم هاويشام | |

بعد از سه هفته زجر کشیدن 

یک کیلو و ۷۰۰گر م کم کردم

خیلی خوشحالم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:53 توسط خانم هاويشام | |

حالم اصلا خوب نیس ...

دوباره دچار شدم ...

همون دچار سهراب ...

درد بدیه ...

اگه باشه تمام زندگیت مختل می شه

اگه نباشه هم همین طور ...

الانم من هستم انگار که نیستم

تمام زندگیم هم مختله ...

خودم هم همین طور ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:46 توسط خانم هاويشام | |

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:25 توسط خانم هاويشام | |

دوبار ه سردم شده خيلي سردددددددددد...

چقدر امشب خوشحال بودم كه برادر دارم ...

ازين كه ميگفت من همه جوره پشتتان هستم ....

نگران هيچ چيز نباشيد

امشب خيلي از حرفهايي را كه هميشه از گفتنشان هراس داشتم را بهش گفتم .....

بي كسي درد خيلي بدي است ....

اين جور مواقع  برادر نعمت بزرگي است

با اينكه تمام عمر ازش بدم مي آمده و متنفر بودم ...

ولي يك جاهايي توي اين زندگي لعنتي همين برادر بد خيلي به كار آدم مي آيد ...

مخصوصا جلوي شوهر و ايل و طايفه شوهر ....

خوشحالم كه برادر دارم ...

خوش به حال آنهايي كه يك دوجين برادر دارند ...

يك وقتهايي كه مي شنوم چندتا برادر ريخته اند سر يك داماد و مثله چي زده اند تاجايي كه خورده  يك عالم دلم خنك مي شود و يخ مي كند...

كاش من چند تا برادر داشتم ....

كاش منم مثله دوست دوران دبستانم كه تك دختر بود 11تا برادر داشتم ...

كاششششششششششش....

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:38 توسط خانم هاويشام | |

ديشب با خواهر زاده ام  رفته بودم مانتو بخرم

حالم از خودم حسابي به هم خورد ... چقد كه اين خواهرزادهه  مسخره ام كرد . هي به فروشنده مي گفت بزرگترين سايز آقا بزرگترين سايز ....

تمام مانتوهاش اندامي بود.البته سايز بزرگ تمام مانتوهاش تنم مي شد ولي حسابي بدقواره بود توي تنم . من هيچ وقت خودم رو به اين درب وداغوني نديده بودم . خيلي وحشتناك بود . چشمتون روز بد نبينه ...

اولش منصرف شدم گفتم تا لاغر نشدم مانتو بي مانتو ...

ولي از آخر يه مانتو واسم پيدا كرد كه زيادي ساده و راسته و بلند تر بود چون مدل نداشت يه كم قابل تحمل تر بود. خلاصه تصميم گرفتم همون رو بردارم . با اينكه زياد يعني اصلا جالب نبود . آخه بچه ها اخيرا خيلي به ريخت و قيافه ام و علي الخصوص كفشام گير مي دن . فك كنم خيلي ديگه درب و داغون وافتضاح شده قيافه ام . واسه همين تصميم گرفتم يه تغيير و تحولي بدم ..و گرنه به خودم بود با همون مانتو و كفشا يه سال ديگه هم سر مي كردم ....

هنوز باورش برام سخته كه من يه ماهه به اين روز افتادم . از اول ماه رمضون 5 كيلو اضافه وزن داشتم . فقط هم به خاطر مصرف  زولبيا باميه و ماغوت و شله زرد و شيريني بوده ... وگرنه غذام عادي و معمولي بود ... اصلا فكر ش روهم نمي كردم با ول كردن رژيم 5 كيلو اونم در عرض يه ماه اضافه كنم . خيلي وحشتناكه . اونم 5 كيلوئي كه شايد در عرض 5ماه با مشقت و زحمت و رژيم سخت بتونم كم كنم .  اين يعني اينكه مصرف مواد شكردار تا آخر عمر ممنوع ... خلاصه تقريبا 4/3 مقداري كه با بدبختي فراوان درطول حدودا 8 ماه كم كرده بودم برگشت .

الان يه ترازو خريدم كه صب به صب خودم رو مي كشم . فعلا فقط 400 گرم كم كردم .  به اضافه يك شكم بند كه باعث  شد  در عرض 3روز سه سانت كاهش سايز داشته باشم كه ازين بابت كلي هم خوشحالم ...

يادمه اوايل پارسال كه تصميم گرفتم يه رژيم سخت رو شروع كنم باعث و باني اش همين خواهر زاده ام بود. آخه انصافا خيلي قلمي و تركه و قد بلندو خوش تيپه .  رفته بوديم اخلمد . كلي عكس گرفتيم مخصوصا عكساي دونفره . اونجا بود كه من و اون كنار هم درست شبيه چاق و لاغره بوديم .... و من تازه تو عكس متوجه اين تفاوت وحشتناك شدم . وگرنه قبلش فك مي كردم خيلي هم لاغرم ....

البته اين بار خريد ترازو باعثش شد ... همش باخودم مي گم كاش ترازو رو اول ماه رمضون خريده بودم ....

به همه مي گم برام دعا كنن لاغر شم .....

آخه تقصير من هم نيس ...كاراي خداس ... يه كمش ارثيه ...يه كمش به قول دكترم به خاطر اينه كه توي بستگان درجه يك  يكي بيماري قند داشته ...

من و زن داداشم هميشه مي شينيم روبروي هم هي غصه مي خوريم اون مي گه دعا كن فقط يك كيلو فقط يك كيلو چاق بشم ... مثله چي مي خوره ها ... ولي همش لاغره  و رنگ پريده و هميشه هم فشارت افتاده اخيرا هم كه مي خواد بره رژيم چاقي بگيره ...

منم مي گم تو دعا كن من فقط 10 كيلو لاغر شم ...

اون غصه لاغريش رو مي خوره منم غصه چاقيم ...

مي گه آرزوش اينه كه مثه من شه ... منم آروزم اينه كه مثه اون شم ...

عجب بنده هاي ناشكري هستيم مگه نه  ...

آدميزاد هيچ وقت از چيزائي كه داره راضي نيس ...

مرغ همسايه هميشه غازه ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:14 توسط خانم هاويشام | |

                                     
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:21 توسط خانم هاويشام | |

براي خودم 3 روز عزاي خصوصي اعلام مي كنم ....

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:9 توسط خانم هاويشام | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ